تبليغاتX
قالب وبلاگ قالب وبلاگ
سرزمین قلبهای شکسته

سرزمین قلبهای شکسته
 
بيائيد هرگز هيچ قلبي را نشكنيم

بیائید هرگز هیچ قلبی را نشکنیم
 
نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر
                              

                               دلـــم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم

                               اما معنيشو نميدونن،از ادمايي که ميخوان

                               مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن،

                               از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي

                               افتاب ميشه همه چيز يادشون ميره


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر
                                    زنـدگی را باختم مـن در قـمار  زندگی 

     چون عصا خم کرد پشتم کارزار زنـدگی

 

      روزها و لحظـه های تلخ و درد بی کسی 

  یک به یک برکندازهم پودوتارزنـدگی

 

      سیل اشک وچهـره زردم حکـایتها کنـد   

از خـزان عمـرتلـخم در بهارزنـدگی

 

     دیدن نا مـرد میها مـرگ آسا نی نبـود   

 بـارها مـردم خدایـا در کنار زنـدگی

 

       این جهـان ماوای قلـب مهربان من نبود   

     بخت بد انداخت مـارا در حصار زندگی

 

         روزگـارم پر ز رنج  و  نا امیـدیها  گذشت 

  در کنـار لحظـه هـای ناگـوار زندگی

 

         کاش پر میشد جهان از مهر وعشق وصدق تا 

زندگیها پـاک می شد از غبـار زنـدگی

 

       کاش می شد مهـربانی رسم انسانها شـود   

   تا به سـر منـزل بیاید این قطـارزندگی

 

     کاش میشد کاش میشد کاش میشد زندگی  

     عشـق بود و عشـق تنهـا یـادگار زنـدگی


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

برای دیدن اشعار کردی  اینجا را کلیک کنید


www.hdkk.blogfa.com


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر
                            سری شوریده در عشقت غمی در دل نهان کردم 

      
 دلی پر مهر و احساسی به راهت نیمه  جان  کردم

 

صفای  عالم  عشقت   گمانم  جاودان   می بود

که  عشق و مهر ونامت را  به سینه  جاودان کردم

 

به عشقت  رنجها  بردم چو وصلت  آرزویم  بود   

  زجورت  ای حبیب دل زچشمم خون  روان کردم

 

دمی  در  عالم  مستی  در آغوشت   نهان  بودم
                    
 دوصد دم در  غم  و ماتم  زجورت من فغان کردم

 

چه  شبها  با  خیال  تو  به  رویاها   سفر کردم 


 چه رویاها  به  عشق  تو  به  آهی  نوش جان کردم

 

وجودت  اختر  قلبم  دو   چشمت  آفتاب   دل
                      
 هزاران  کاش  می دیدی زهجرت من چسان کردم

 

خدا میداند  و  قلبم ز جورت پشت من خم شد  
                   
 دل  از  تو  برنمی گیرم  وصالت رانشان کردم


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر



مي گويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي مي كرد كه از درد چشم خواب به چشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرص ها و آمپول ها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود.

وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده مي بيند. وي به راهب مراجعه مي كند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد می دهد كه مدتي به هيچ رنگي به جز رنگ آبی نگاه نكند.

وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور مي دهد با خريد بشكه هاي رنگ آبی تمام خانه را با آبی رنگ آميزي كند. همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض مي كند. پس از مدتي رنگ ماشين، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ آبی و تركيبات آن تغيير مي دهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد.

راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگش به منزل او وارد مي شود متوجه مي شود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ آبی به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمار مي رسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و مي گويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بيمار مي گويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه آبی خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.

همیشه راه حل ساده تری وجود دارد

کافی است عینکمان را عوض کنیم!


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

از غم بي   مهري  چرخ فلك سوختم

شاهد اين درد و غم ديده گريان من

 

همدم   دل كس نبود  جز قلم و دفتري

همرهي  اين  دو شد  دفتر و ديوان من

 


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

باز  اين   نسيم   يادت  پيچيد  در  وجودم

باز  اين    هواي  دلبر   پركرد  تار و   پودم

باز  اين    صداي   قلبم  تنها  تو را صدازد

تنها  توئي   كه  بودي   فريادم  و  سرودم

ديشب به جاي خوابم چشمت به چشمم آمد

در  سرزمين  رويا   مستانه  با   توبودم

اي بي وفاي محبوب  قلب مرا شكستي

اما   به  جاي   نفرت  تنها  تورا  ستودم

گر چه   وفا  و مهر و  عشقم  زياد  بردي

اما   بدا ن  كه  هرگز  من  بي وفا نبودم

از آن زمان كه رفتي دائم  دعا به لب بود

تا  بازگردي  اي دل  پيوسته  در سجودم

در آرزوي  وصلت   من  سالها   نشستم

در  عالم  صداقت  گوي  از  همه  ربودم

امروز  درد  من  را  اي  نازنين   دوا  كن

فردا  چو  بازگشتي  شايد كه من نبودم

امروز   درد  من  را  اي  نازنين   دوا كن

فردا چو بازگشتي شايد  كه  من  نبودم


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

 

در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.
 

پسر با دقت و آهستگی شیر را سر کشید و پس از تشکر گفت : "چقدر باید به شما بپردازم؟ " دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی، مادرم به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازائی ندارد"پسرک گفت: "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم"

سالهای سال از این ماجرا گذشت تا اینکه آن دختر جوان که حالا برای خودش خانمی شده بود به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین بهتری نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.

سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند

از آن روز به بعد آن زن بیمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی و تیم بزشکی بیمارستانش گردید.

آخرین روز بستری شدن زن جوان در بیمارستان بود. به درخواست دکتر صورتحساب پرداخت هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. آن پزشک گوشه صورتحساب چند کلمه ای نوشت و آنرا درون پاکتی گذاشت و برای آن زن جوان ارسال نمود.

زن جوان از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زیر لب خواند : "بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است" امضاء. دکتر هوارد کلی !

برگرفته از  http://www.cloob.com/name/ramram64


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

روزي خانم ي سخني را بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر بهترين دوستش شد ،  او بلافاصله از گفته خود پشيمان شده  و بدنبال راه چاره اي گشت كه بتواند دل دوستش را بدست آورده و كدورت حاصله را برطرف كند .  
او در تلاش خود براي جبران آن ، نزد پيرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،‌ از وي مشورت خواست . پيرزن با دقت و حوصله  فراوان به گفته هاي آن خانم گوش داد و پس از مدتي انديشه ، چنين گفت : " تو براي جبران سخنانت لازمست كه دو كار انجام دهي و اولين آن فوق العاده سختتر از دوميست . "
خانم جوان با شوق فراوان از او خواست كه  راه حلها را برايش شرح دهد .
پيرزن خردمند ادامه داد : " امشب بهترين بالش پري را كه داري ، ‌برداشته و سوراخ كوچكي در آن ايجاد ميكني ،‌ سپس از خانه بيرون آمده  و شروع به قدم زدن در كوچه و محلات اطراف خانه ات ميكني و در آستانه درب منازل هر يك از همسايگان و دوستان و بستگانت كه رسيدي ،‌ يك عدد پر از داخل بالش درآورده و به آرامي آنجا قرار ميدهي . بايستي دقت كني كه اين كار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح  تمام كرده  و  نزد من برگردي تا دومين مرحله  را توضيح  دهم  "
خانم جوان بسرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام كارهاي روزمره خانه ،  شب هنگام شروع به انجام كار طاقت فرسائي  كرد كه  آن پيرزن پيشنهاد نموده بود . او با  رنج  و زحمت فراوان و در دل تاريكي شهر و در هواي سرد و سوزناكي كه  انگشتانش از فرط آن ،  يخ زده بودند ،  توانست كارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پيرزن خردمند بازگشت
خانم جوان با اينكه بشدت احساس  خستگي  ميكرد ،  اما آسوده خاطر  شده  بود  كه  تلاشش به نتيجه رسيده و با خشنودي گفت :‌ " بالش كاملا خالي شده است "
پيرزن پاسخ داد : " حال براي انجام مرحله دوم ، بازگرد  و بالش خود را مجددا از آن پرها ،‌ پر كن ، تا همه چيز به حالت اولش برگردد ! "
خانم جوان با سرآسيمگي گفت : " اما ميدوني اين امر كاملا غير ممكنه ! اينك باد بيشتر آن پرها را از محلي كه قرارشان داده ام ،‌ پراكنده است ، ‌قطعا هرچقدر هم تلاش كنم ، ‌دوباره همه چيز مثل اول نخواهد شد ! "‌  
پيرزن با كلامي تامل برانگيز گفت : "
كاملا درسته ! هرگز فراموش نكن كلماتي كه بكار ميبري همچون پرهائيست كه در مسير باد قرار ميگيرند .  آگاه باش كه فارغ از ميزان صمميت و صداقت گفتارت ، ديگر آن سخنان به دهان بازنخواهند گشت  ، بنابراين در حضور كساني كه به آنها عشق ميورزي ،‌ كلماتت  را خوب انتخاب كن"


--
افراد نا بالغي که به دام عشق مي افتند ازادي يکديگر را نابود مي‌کنند، زندان درست مي کنند  و از انجا که آزادي بالاتر از عشق است اگر عشق باعث از بين رفتن آزادي شود بايد عشق را کنار گذاشت

نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

سینه ام هرگز پریشانی نداشت

برگهای آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی  نداشت

کاش میشد راه سخت عشق را

بی خطر پیمود و قربانی نداشت

 

                                                                                                                (کاش میدونستم این شعر ازکیه )

ممنونم اگه کسی دونست  اطلاع بده


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

گلرخم اي دلبرم دوشينه رفتي از برم

كاخ عشقم    راچرا  ويران   نمودي  بر سرم

 

با  وجودت  ماتمی  در خانه قلبم نبود

لشكر غم خيمه زد بارفتنت درپیکرم

 

روزو شب بادرد هجرانت سراپا   سوختم

كس  نبود  آبي  بپاشد   بر تل  خاكسترم

  

از   براي    ديدنت     آواره      آواره ام

گاه   در ميخانه  گه   دربتكده يا منبرم

 

آن همه ايثار كردم در ره عشقت ولي

رفتي و  تنها   شدم  آخر   نكردي باورم

 

گرچه رفتي از برم قلبم شكستي نازنين

اولين عشقم تو بودي هم توهستي آخرم


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

 

توئي مادر عزيز  جاودانه

توئي درياي مهر بي كرانه

 

خداي پاكي قلبي تو بي شك

محبت از تو مي گيرد نشانه

 

وجودت اختري تابنده باشد

توئي  روشنگر   دنياي   خانه

 

تو را مادر نمي دانم چه نامم

قلم كج واژه كم فكرم  يگانه

 

دمي را در كنارت روي دامن

به از  صدها  وصال   عاشقانه

 

اگر با بي كسي عمري بسازم

تو  هستي   مادرم   تنها   بهانه

 

توئي بهتر زهر مخلوق هستي

به زير   پاي تو   جنت   روانه

 

 فدايت گردد اي مادر "كمالت "

حلالش كن   اگر   رفت از   ميانه


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

              آرزوي وصال

 

 

عشق  در سر شور دردل جان تمنا ميكند         

     آرزوي  وصل  تو  دنيا   چه  زيبا  ميكند

 

 

دل  بسان  تشنه اي  در  آرزوي   جرعه اي     

     با   دو  چشم   دلفريب   يار   نجوا ميكند

 

 

اشك جاري ميكند ا  ين ديده از درد فرا ق      

     گر نيائي   در برم   اين  ديده  دريا  ميكند

 

 

چرخ گردون با دلم ناسازگاري ميكند           

       كين چنين  با  سرنوشت  و با دل ما ميكند

 

 

با خيال  وصل تو شب را به  پايان ميبرم        

     تا  سحر  سر  ميزند   دل   آرزوها   ميكند

 

 

 

من نميدانم چه نامم عشق و احساس تورا      

    اين چنين در  دل نوا و شور  و غوغا ميكند

 

 

ما وراي    آدمي   از   آسما نها  آمدي           

     دل  به  پاس شكر نعمت  يا خدايا   ميكند

 

 

اي  نگار نازنين   دل از براي وصل  تو         

    هست  ديروز  و كنونش  ذبح  فردا  ميكند

 

 

شادي و خوشبختي و دنياي با هم زيستن     

     جملگي اين كاخهارا  " عشق " بر پا ميكند


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر
شاعر از کوچه مهتاب گذشت

لیک شعری نسرود

نه که معشوقه نداشت

نه که سرگشته نبود

سالها بود دگر 

کوچه مهتاب

خیابان شده بود  


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

زندگی شهد گلی است که زنبور زمان  میمکدش

آنچه میماند عسل خاطره هاست

 

امروز با هم بودن را تجربه میکنیم

  وشاید فردا

 به یاد هم بودن را

پس امروز را زیبا کنیم

 به حرمت خاطرات فردا


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

برای دیدن اشعار کردی  اینجا را کلیک کنید

www.hdkk.blogfa.com


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

 

اي عشق  جان  افروز  من   اي ماهتاب ونورمن 

                       اي آنكه بي تو مردنيست جان و دل رنجور من

 

عشقي   دلي   جاني  تني شمع  فروزان مني  

 

                        جام عقيق تازه اي اي ساقي پرشور من  

 

يك لحظه بي يادت اگر باشم نخواهم خواست سر

 

                       يا  سينه و  آغوش  تو يا  خاك   باشد     گور  من


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

یادی از حلبچه

www.hdkk.blogfa.com


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر

بيا  اي   بلبل   باغ   خدايي

بنه بر اين دو چشمانم تو پايي

 

بيا اي ماه تابان شب من

كه آن سيماي خودراوانمايي

 

به غير ازآشيان قلب پاكت

ندارد اين دل غمگين سرايي

 

به جز ياد تو وعشق نكويت

نباشد هرگزا در دل هوايي

 

بيا چون قلب بيمارو حزينم

نميخواهد به غيرازتو دوايي

 

بيا تا بارديگر بادلي شاد

لبي خندان و قلب با صفايي

 

بكن چشمان خود را تكيه گاهي

تبسمهاي شيرين را عصايي

 

بيا تا دست در دستت گذارم

كه جانكاه است دوران جدايي


نوشته شده در تاريخ توسط کمال کارگر
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا ســــمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر ســــم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا ســــم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا ســــم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم ســــم نبود بلکه ســــم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.

 دل چو به مهر تو مصفا شود

، دیگر از آن کینه سراغی مباد!

(متاسفانه منبع این مطلب راپیدانکردم )


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ